در درون سینه ام آهی نوایم میزند
کز چه مینالی چنین افگار و خسته ای پسر
دست من گیر و توکل کن سپر
در طریق معرفت خواهی که بگذاری قدم
بس که میباید جفا دید و روا داری ستم
چشم خون افشان و جانی دردمند
زین مکن اندیشه بر تو نگذرند
زخمها زان نرگس مستانه میباید کشید
جامه ها زان دردی ی فتانه میباید درید
بحرها از چون برای خاطرش باید گذشت
جامها در سر سرای خانه اش بایدشکست
عقل و علم و صبر و دانش گر کنی ره توشه ات
هیچ خواهی دست گرفتن بعد از اینها توبه ات
گر هزارو یک هنر داری مشو غره به خود
کز برای پوپکان باغ او این سیم و زر چیزی نبد
گر چو خواهی در ره توفیق بگذاری قدم
بس توکل بایدت گر میرود صدها ستم
۸۵/۶/۲۳
حسین فلاح